تازه ها

تازه های اسفند
مقاله" آیا ریکی صدمه می زند؟" به بخش مقالات ریکی اضافه شد
دعای کوتاهی نیز به بخش
دعا و نیایش اضافه شد
داستان تازه سایت: کاسه ها

دل نوشته

شما نسخه قدیمی Adobe's Flash Player را دارید. جدیدترین نسخه Flash player را دریافت کنید.


شفای استخوان شکسته با ریکی
شفای استخوان شکسته با ریکی
پس از سیزده سال آموزش ریکی و تمرینسرانجام در اوت 2008 مجبور شدم ریکی را برای خودم هم استفاده کنم. سه بار در هفته به باشگاه میرفتم تا ماهیچه هایم را قوی نگه دارم و در سن هفتاد و هفت سالگی اندام خیلی خوبی داشتم با اینکه یکی در میان ورزش میکردم. بعد یک دوست مرا برای شنای صبح به خانه اش دعوت کرد,و من شنا را به تمرینات ورزش روزانه اضافه کردم.
در حال قدم زدن به سمت پایین مسیر آجری شکل قدیمی زیبایی که به استخر شنای خانه دوستم منتهی می شد بودیم. فکر کردم فقط یک پله بالای کف استخر بود. در عوض، سازنده، پله خیلی کوچکی را درست یک کم بیشتر از 2 اینچ ساخته بود. آجر روی آجر بود بدون هیچ تصوری از مسیر پای چپم به لبۀ پله کوچک خورد و باعث شد به زمین بخورم. صدای شکستن (ترق و تورق) استخوانم را شنیدم. در همین زمان بالای بازوی دست راستم به لبۀ کف آجر خورد. همیشه خدا را شکر می کنم که پلۀ بیشتری آنجا نبود، چونکه جمجمه ام به آن می خورد و ممکن نبود دوباره سلامتی ام را بدست بیاورم.
دوستم به کمکم آمد، تشویقم می کرد که توی آب صاف بایستم و از آب بیرون بیایم و بهم اطمینان می داد که درد از ماهیچه هایم است. من قبول نکردم و گفتم نه، من صدای شکستن استخوانم را شنیدم. به او گفتم به شوهرم تلفن کند. او می خواست به 911 تلفن کند و یک آمبولانس بخواهد. شدیداٌ میدانستم که در اورژانس معطل خواهم شد، اصرار کردم که شوهرم بیاید و ابتدا مرا به خانه ببرد. در خانه می توانستم آداب دعای شخصی ام را انجام دهم و شوهرم لباس شنایم را از تنم در بیاورد و لباس بلند و گشاد بپوشم، بنابراین می توانستم خودم را برای کمکهای پزشکی آماده کنم که می دانستم لازم است.
وقتی که من و شوهرم به اورژانس محلی رفتیم سریع از پایم عکس گرفتند. با خودم آرنیکا داشتم و به خاطر درد آن را خوردم.گرچه باور داشتم که هنوز در شوک افتادن بودم و درد زیادی در آن نقطه حس نمی کنم. همچنین آب خواستم و شوهرم را داشتم که باچند متد درمان دکتر باخ مرا آرام کرد. درحالیکه منتظر جواب عکس ها بودم، سوالات شخصی و آزاردهنده ایی را شروع کردم: چرا حالا این اتفاق افتاده، درست وقتی که آماده بودم کتاب جدیدم را درباره درمان طبیعی سرطان سینه بنویسم! نپرسیدم چرا من؟؟ اما پرسیدم چرا حالا؟
ندای گوش نوازی شروع شد: ریکی، ریکی بده بنابراین دست چپم را روی شانه راستم گذاشتم و مرحلۀ اول ریکی را شروع کردم که از سال 1995 در آموزشم   آورده ام. سپس مغز در این تجربۀ منفی شروع کرد به جستجوی نکته های مثبت. چند دقیقه ای طول کشید.
عکس شکستگی با زخم را نشان داد به همراه شکستگی بازویم در 8 نقطه. در اورژانس به من گفته شد که این شکستگی خیلی جدی تر از آن است که آنها بتوانند به آن دست بزنند جراحی لازم بود. مرا در آمبولانس گذاشتند تا به بیمارستان دیگری منتقلم کنند. همسرم در ماشینمان به دنبال ما می آمد. راننده آمبولانس و پرستار خیلی دلداری ام می دادند. برای اینکه جلوی گریه کردنم را بگیرم با پرستار شروع به صحبت کردم.
از او پرسیدم: در مورد خانواده ات بگو و اینکه چی باعث شد که علاقمند به این کار شوی؟ او می خواست به مردم کمک کند و دست آخر هم پیراپزشک شود. همینطور راننده آمبولانس که قبلاً برای کلاس پیراپزشکی قبول شده بود. آها ! یک گروه کامل برای سهیم شدن در ریکی.
پرستارم هیچوقت در مورد ریکی نشنیده بود و به نظر آمد خیلی علاقمند است که در این مورد اطلاعاتی داشته باشد. به او قول دادم که وقتی بهتر شدم اگر او مایل به یادگیری باشد ریکی را به او آموزش دهم. در طول 20 دقیقه ای که در راه بودیم در مورد ریکی صحبت کردیم. با وجود کیسه یخ و داروی هومیوپات آرنیکا این گفتگوی 20 دقیقه ای باعث شد درد شدید را فراموش کنم. به اورژانس بیمارستان رسیدیم کارمندقسمت پذیرش هم چیزی در مورد ریکی نشنیده بود. فرصتی دیگر! به احتمال زیاد به خاطرِ دلسوزی نسبت به زنی که درد زیادی دارد به حرفهایم گوش خواهدداد.حسِ دانه پاشی برای ریکی بهم دست داده بود.

موتور آمبولانس مشکل پیدا کرد و مجبور شدند منتظر تعمیرکار شوند. آنها گاهی بیرون وگاهی داخل اورژانس بودند و سوالاتشان در مورد ریکی ادامه داشت.
ناگهان صدای آشنای زنی را شنیدم که مرا به اسم صدا زد! مارجی، با ناباوری گفت این تویی؟ برگشتم، لردِز را دیدم یکی از شاگردان اولیه ام که در قسمت دیگری از میامی ،تقریباً یکساعت راه، زندگی می کرد. حالا من تعجب کرده بودم!
لردّز اینجا چکار می کنی؟ او آمد و مرا بغل کرد و پیشانی ام را بوسید. وقتی داستان را برایش گفتم پیشنهاد داد:به بقیه اطلاع میدهم تا همگی برایت ریکی بفرستیم!چه شانسی،ازشاگردِ سابقم در ساعت 2 بعدازظهر در اورژانس  ریکیِ خوشایندی گرفتم!
شروع جریان انرژیی بودکه از اطراف :جامعه، کشور و دنیا به سوی من میامد. یاد تجربۀ ویلیام رند با حملۀ قلبی اش افتادم گرچه دوستان ریکی من به هیچ وجه به اندازه دوستان ریکی ویلیام نیستند ولی می دانستم که پاسخ خوبی می گیرم. اولین کتاب من: ریکی و شما:بیداری شفای درون، در تمام دنیا فروخته شده بود و به محض اینکه بتوانم این داستان را به مارتا هریسون همکار قبلی ام در مرکز شفای درون در میامی جنوبی بگویم، این ماجرا را به کتابم اضافه می کنم، می دانستم او داستان را به گروه ریکی محلی ایمیل خواهد کرد و انرژی به من خواخد رسید تا من بتوانم به خانه بروم و برای خانواده ام و دوستان بین المللی ام ایمیل بدهم و درخواست دعا بکنم.
چند ساعتی در صندلی چرخ دار منتظر یک اتاق بودم. به همراه تعداد دیگری بیمار که در اتاق اورژانس جمع شده بودند،دعا کردم که با نور سفید و ریکی احاطه شوم. مجسم کردم که سمبل قدرت، اطراف مرا گرفته. سپس به آرامی شروع کردم به فرستادن ریکی برای کسانی که در اتاق بودند تا برای من اتاقی را پیدا کنند. صبح خیلی زود، شاید نصفه شب، دکتری را ملاقات کردم که مسئول بیمارستان بود. او به من داروی آرام بخش پیشنهاد داد و گفت که روز بعد یک جراح پیدا خواهند کرد. با وجود اینکه تقریباً به تمام داروهای آرام بخش حساسیت داشتم، پیشنهاد دکتر را برای اینکه خاطرۀ آن روز را از بین ببرم پذیرفتم.
روز بعد آزمایشات زیادی را تحمل کردم. بالاخره در ساعت 6 بعدازظهر جراح به کنار تختم آمد. به نظر خیلی خسته می آمد، از اینکه دیر آمده بود عذرخواهی کرد. تمام روز را در اتاق عمل بوده. او به من گفت شکستگی ام بدترین شکستگی بوده که تابحال دیده. در واقع استخوان بازو 8 تکه شده بود! خیلی نگران به نظر می رسید تا حدی که بالاخره پرسیدم دکتر آیا شما جرأت انجام این جراحی را ندارید؟ او به سرعت جواب داد: بله، جرأت  نمی کنم. گفتم:آنقدر که احتمالاً دکتر دیگری را باید پیدا کنم؟ او پاسخ داد: اوه، نه. من تأکید کردم براینکه می خواهم جراحی مرا او انجام دهد. دکتر تعجب کرد و پرسید چرا؟ و  گفتم برای اینکه از تمامِ پرستارهایی که سوال کردم چه کسی بهترین است، به اتفاق شما را تایید کردند.
او پرسید همه تایید کردند؟ چهره اش باز شد! دیگر خسته به نظر نمی رسید، من ادامه دادم ... و بعلاوه من نمی خواهم تمام هفته روی تخت بیمارستان برای جراحی بمانم! همگی خندیدیم و سپس دکتر چندگزینه رابرای انتخاب توضیح داد.
راه اول: اگر استخوانهایم به اندازه کافی قوی باشند یک پلاتین را با پیچ کار می گذارد. راه دوم: اگر استخوانهای قوی نداشته باشم او استخوان را می برد و یک استخوان مصنوعی کار می گذارد. من به فکر فرو رفتم چون بدن من خیلی حساس است حتی به یک تراشه کوچک. من گفتم: امیدوارم راه اول پیش رود. من سالهاست که کلسیم خوب مصرف می کنم و فکر می کنم استخوانهایم قوی باشند.
تصمیم گرفتیم برنامه جراحی را برای روز بعد بگذاریم. من با جرأت پیشنهاد مضاعفی دادم:دکتر درباره جراحی نگران نباشید. آیا با ریکی آشنایی دارید؟ او آشنایی نداشت. بنابراین برایش در مورد شفای استخوانهای شکسته،جراحتهاو موارد عاطفی با کمک ریکی توضیح دادم. به نظر می رسید خیلی تعجب کرده. به او گفتم آدمهای زیادی آماده اند برای من و شما دعا کنند و برایمان ریکی بفرستند. به نظر راضی و خوشحال می رسید. یک قدم جلوتر رفتم، پرسیدم آیا یکی از شاگردانم که در بیمارستان فیزیوتراپ است می تواند بیاید و قبل و بعد و در حین جراحی به من ریکی بدهد.
او گفت: اگر به آنچه گفتی معتقدی که کار می کنه پس کار می کنه و اگر به تو آرامش می دهد به او بگو بیاید. وقتی آن شب شوهرم آمد، از او خواستم با شاگردم تماس بگیرد. او بعد از اینکه از شوک شنیدن وضعیت من درآمد به سرعت قبول کرد که بیاید و قبل و بعد از جراحی به من ریکی بدهد. درست در زمان جراحی من یک وقت ملاقات با یک مشتری داشت که از راه دوری می آمد و او احساس می کرد نمی تواند آن را تغییر بدهد تا بتواند در طول جراحی من آنجا باشد اما قول داد که در طول جراحی برایم ریکی بفرستد. حضور او و تاثیر ریکی اعتماد به نفس زیادی به من داد. هر دوی ما معتقد بودیم این حادثه برای من پیامی داشته. به نظر میرسید علیرغم دردی که داشتم، سهیم شدن درباره ریکی با پرستارها، دوستان و همسایه ها، روحیه ام را امیدوار نگه داشته است.
روز بعد از به خانه آمدن دو تا از دوستانم به من ریکی دادند. چه بی نظیر بود احساس گرمای انرژی که از طریق دستان دوستانم ،بخصوص روی شانه راست آسیب دیده جاری می شد برای اینکه دوستم همیشه معتقد بود که ریکی را بطور واقعی نمی تواند انجام دهد! او از شنیدن پاسخ مثبت به کاهش درد در ناحیه آسیب دیده خیلی خوشحال بود.
روز یکشنبه دو تا از شاگردان ریکی ام که در همسایگی بودند، آمدند و به طریق دیگری به من ریکی دادند. حتی سیمبا، گربه خانگی مان که هرگز با میل و رغبت در بغلم نمی نشست ،در هفتهّ اول که در خانه بودم در سه بعدازظهر به بغلم می پرید. شبها وقتی درد برمی گشت، همسرم به شانه هایم ریکی میداد. در عرض 15 دقیقه دستان بزرگ گرم او هم آرامش و هم رهایی از درد را به همراه می آورد تا هر دو به خواب می رفتیم.
ده روز بعد از جراحی مجدداً جراح را ملاقات کردم. او به من گفت استخوانهایم به هم جوش خورده! از شنیدن این خبر به هیجان آمده بودم. و برای او درباره ریکی بیشتر تعریف کردم.
 ملاقاتهایی با دستیارهای خانۀ سلامت و فیزیوتراپها داشتم و دوباره ریکی را به همه معرفی کردم. برخلاف تمام چالشها روحیه ام را از دست نداده بودم.
یک کم بعد به نظر رسید حرکت دستم زیاد پیشرفت نکرده،روز غم انگیزی داشتم. بعد به خاطرم آمد که به ویلیام تلفن کنم و اسمم را در لیست شبکه گروهی برای گرفتن ریکی بگذارم.
 راههای اسرارآمیز کائنات همیشه راههای ما نیستند. با وجود جوش خوردن سریع استخوان، خوب شدن بافتهای ضعیف و شل، و ترمیم ماهیچه در بازو، حالا به دلیل عدم تحرک، پاها ضعیف شده بودند. برنامه ادامه دار شده است. با این وجود مشتاقانه زندگی ام را دنبال میکنم و خوشحالم که 7 نفری که از آگوست 2008 در لیست کلاسم بودند هنوز صبورانه بعد از یکسال منتظرند. یکی یکی می آیند و به من این اجازه را می دهند که رسالت رساندن ریکی به نسلهای آینده را به انجام برسانم.
پس از شش ماهِ سختِ درمانی، استراحت کردم و راه دومی را برگزیدم .او یک دکترِ جراح اورتوپد ورزشی بود،و گفت عدم پیشرفت در محدوده حرکت دست به خاطر صفحه فلزی و میله ها نیست، همچنانکه فکر می کنم، سر استخوانهای بازو معیوب است. او پیشنهاد ماساژ رهاسازی بافت عضله را داد تا ببیند آیا ممکن است بافتی به محدوده حرکت دست اضافه شود.
در حال حاضر، من قادر به کار هستم البته نه کاملاً. یک درمانگر بدنی عالی دارم که اگر برنامۀ کاری اش اجازه دهد علاقمند است که ریکی را یاد بگیرد. خیلی خوشحالم که هنوز می توانم تمرین ریکی کنم و تا وقتی که هنرجوها تماس بگیرند و بیایند ریکی را آموزش دهم. با قبول این اتفاق بعنوانِ یک تجربه در زندگیم، ریکی شفای زیادی به من داده است، شفای جسم،ذهن و روحم، تا بتوانم با تغییرات محدودکننده زندگی کنم.
به خاطر بیاورید که خانم تاکاتا در سن 78 سالگی بازنشسته شد ولی من هرگز بازنشسته نمی شوم مگر اینکه سرچشمه خشک شود و هنرجویی دیگر نیاید.
کلمات او را می شنوم: ریکی کن، ریکی کن، ریکی کن! گرچه در حال حاضر صدا تغییر کرده به: ریکی را سهیم شو، ریکی را سهیم شو، ریکی را سهیم شو. ویلیام، از تو متشکرم بخاطرانرژیِ ریکی که برای من فرستادی،برای هر آنچه که به ما آموزش دادی و دادنِ فرصت برای عنوان کردن اینها.
نویسنده: Marge Lyles
سهیلا جاوید
 
 
 
 
 
توجه                                                    « با ذکر منبع هنگام استفاده از مطالب سایت برای خود کارمای نیک بسازید. »
 
ریکی تکنیکی برای کاهش فشار روانی و بدست آوردن آرامش است. ابزار های گوناگونی برای شفا و خود دگرگونی ارائه می کند، اما هدف از آن ارائه هیچ توصیه یا تجویزی برای درمان هیچ بیماری خاصی نیست.
پیشنهاد می شود برای درمان هرگونه بیماری، نخست با پزشک خود مشورت کنید.